نرو ای نازنین دستانم یاری دستانت را می خواهد.
نرو بی تو در این تنهایی در این سیاهی افکار امیدی به ادامه راه نیست
قلب من تاب ندارد
گرمی دستانت را از من مگیر.باورکن بیشتر از همیشه به بودنت احتیاج دارم.
بی تو تحمل این همه درد.این همه تنهایی طاقت فرسا محال است
گرمی دستانت را از من دریغ مکن بیا و برای این تاریکی چراغی باش
برای این دل خسته مرهم
لااقل تا این دم آخر.تا این چند نفس مانده.بگذار این دقایق آخر زندگیم را پیش تو بگذرانم
در این بستر مرگ تنهایم مگذار

به س به ته نیاییم پی که نه
من له شوگاری ته نیایی ما بالای توم ئه کرد به په پوله ییک و تا بیانی وه ک موم بوت ئه سوتام
نازانم کام سوتکه چراییک سوچی نیگاتی وه ر گه راند.
عه شقه که م زور تاسه م کردوی بی قه راری ئوکاتانه م که به صد ئاره زووه وه بونیادم نابوون به لام داخه که م ئه لعان شاهیدی زینده به چال کردنیانم روژگاری بی وه فا منی له تو دوور کردوه و ئازاری نه بینینت هه ر سات به ره و سوچی میحنه ت ئه م کیشینی تو روییشتی به لام یاده کانت هه ر له گه لمان هه لم گرتون هه ر به و ئومیده وه که روژیک چاوم پیت بکه ویته وه له و روژه یا پر به بالای بیره کونه کانت بزه و شادیت پیشکه ش ئه که م
برايم تداعي ميشود و عجيب به دلم مينشيند:
خداحافظ گل همواره در یادم،خداحافظ
نگار خوش خط و خالم،پریزادم،خداحافظ
.
من و تو راهمان از هم جدا تقدیرمان این است
تو چون شیرین و من از نسل فرهادم،خداحافظ
.
اگرچه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم،خداحافظ...
.
تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم
و خود چون برگ پاییزی که افتادم ،خداحافظ...
.
و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمیدیدم
نگاهت را پس از آنکه ندا دادم خداحافظ!

از گذشته چیزی ندارم که به آن برگردم
در آینده هم چیزی نیست تا برایش بروم
اما اکنون برای من است و ازآن من
پس آنرا به تو هدیه میکنم
دوستت دارم
واژه ي غريبي ست
ميان اين جمجمه هاي سرما زده و
دستي شيشه اي
كه به يك آه مي شكند.
ميان اين ديوار خاكستري و
كوچه ي درهم
كه كلاغ هم
براي نگاهي پرهايش را
مي فروشد.
وقتي چشم
درترسي موهوم
حبس شده ،
هيچ گرگي نمي تواند
به ماه
سلام دهد.
شلاق
بيهوده نفس نمي زند
براي گنگي لحظه اي ست
كه بوسه
شرمي مبتذل مي شود...
واژه ها
درسكوت ساحلي سنگي
تمام مي شوند
ماه ،
سرخ مي شود.
چه آشنايي تلخي!
چه عشق سوزاني!
چه لحظه غم آلوده غم انگيزي
دلم به خاطر آن روزهاي هستي زا
كه با نگاه تو تا مرز خواب مي رفتم
هميشه مي گويد: مرا به خود بگذار
كسي نمي دانست
ميان خانه ما با شما بيابان است
كسي نمي دانست
پلي كه رابط ما بود از ميان رفته است
چه ابتداي لطيفي!عجيب پاياني!
آره اینا همش <. . . من فضل ربی . . .> هستش. و اگر هم من ازشون خوشم نمیاد باید برای تموم شدنش کاری بکنم. شاید حتی کاری برای خودم.

مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار تورا خدا نگهداركه ميروم به
سوي سرنوشت
بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوي سرنوشت
در ميان توفان هم پيمان با قايقرانها گذشته از جان بايد بگذشت از توفانها
به نميه شب ها دارم با يارم پيمان ها كه بر فروزم آتش ها در كوهستانها اه اه
شب سياه سفر كنم زتير راه گذر كنم دگر تو اي گل من
سرشك غم به دامن براي من ميفكن
بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوي سرنوشت
دختر زيبا از برق نگاه تو اشك بي گناه تو روشن سازد يك امشب من
بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوي سرنوشت